تو کجایی؟ صدایمان رسید!
همیشه دوست داشتم جایی باشد که بنویسم، برای اینکه دیده بشوم. برای اینکه شنیده بشوم. اما روایت من روایت تک دستی بود که هیچوقت صدا نداشت.
شروع سال ۲۰۲۶ شاید شبیه خیلی سالهای دیگر بود. حداقل بسیار شبیه شروع سالهای بین ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ بود. ولی هیچوقت باور نمیکردم که من قبل از ۲۰۲۶ با شخصی که امروز از خودم میشناسم فرسنگها تفاوت معنایی و شناختی داشته باشم.
هشتمین روز از ژانویه ۲۰۲۶، که معادل هجری شمسی آن میشود ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴، نقطهی عطف همه ما بود. روزی که از فردای آن ما دیگر دوست نداشتیم سال ۱۴۰۵ رو ببینیم، میخواستیم سفر در زمان کنیم و به ۲۵۸۵ برویم. هزینهی این ۱۱۸۰ سال سفر در زمان برای مردم ایران زمین به شرح زیر بود:
- مرگ بیش از ۳۲۰۰۰ فرزند ایران و جانفدای میهن
- عزادار شدن بیش از ۳۲۰۰۰ مادری که آبستن شیر بودند، نه بنیبشر
- جای خالی بیش از ۳۲۰۰۰ آرزو از آبدانان تا تبریز و تهران و شیراز
- و ۳۲۰۰۰ حسرت دیگر که تو نام ببر…
۲۰ دی ماه ۱۴۰۴ منحوس آغاز شد… در میانهی غم، اندوه، ناامیدی، و خشم غوطهور بودیم. خشم ما را بلعید. غم ما را افسرده کرد، و ناامیدی ما را به مرگ نزدیکتر کرد. همراه با مادر آیدا پشت ایوان اشک ریختیم، با بابای محمدرضا بغض کردیم که چرا کشته شد، ولی نامش برده نشد. در میان کوه جنازه ها به دنیال سپهر بابا گشتیم، سپهر بابا پیدا شد، ولی بابا گم شد… پدری به فرزندش گفت بابا برو من میآیم، فرزند رفت و بابا در حسرت رفتن و رسیدن و دیدار دوباره روزی هزار بار مرد. آنها رفتند. ما انتقام خواستیم. دیگر هیچ حلاوت دروغینی در بخشش نبود، انتقام زیباترین نغمهی روزگار شده بود. فریاد سر دادیم…
انتقام، انتقام، انتقام…
در میانهی دود و خون خشم و نفرت به پیش میرفتیم که…
ساعت ۹ صبح ۲۸ فوریه شد. شنبهی زیبایی بود، کثیفترین فرد روی زمین از زمین برکنده شد.
اما چه بر سر ما آمد؟ آرام شدیم؟ خیر… هنوز داغت تازه است، هنوز صدای مادرت در گوشمان است. مادرانی بودند قبل از مادران شما که در کوچهها فریاد زندند: محسن… اما محسن را کشته بودند. محسن دیگر نبود، محسن دیگر نمیآمد. مادرش ماند ناله های محسن محسن…
ولی ما بر گور قاتلت رقصیدیم، ما فریاد شادی سر دادیم. به همه گفتیم هر چه باشد ما که خوشحالیم. در کوچهی ما عروسی نخواهد شد هیچوقت چون تو نیستی پارسا، چون تو رفتی محمدرضا، چون تورا کشتند آیدا. ولی در کوچهی قاتلت عزا شد، خراب شد خانه و سوراخ موششان و بر سرشان آوار شد. و ما بر سر آن رقصیدیم. ما جای تو هم میرقصیم، ما دیگر سر هیچ گوری قران نخواندیم، دیگر هم نمیخوانیم شیرمرد، ما شادیم، حتی به دروغ…
فردا که مادرمان، ایران، آزاد شد، در کوچه ای که تیر کینه به قلبت زدند، میرویم و زمین را آب و جارو میکنیم، جای قدمت را میبوسیم، باهم میرقصیم. آنگاه شاید مادری در انتهای کوچه رقص های ما را ببیند و شاد شود. محسن شاید مادرت باشد که دوباره لبخند بزند. آیدا شاید مادرت باشد و بگوید جگرم آرام شد، پارسا شاید بابا ما را شبیه به تو دید و دلش آرام گرفت.
پس من میرقصم، آنقدر میرقصم تا بساط این عذا جمع شود، تا شاید فردا فرزندم که اسمش آیداست، شاید هم پارسا، یا محمدرضا او دیگر تیری در قلبش فرو ننشیند، شاید آنروز مادرمان ایران آرام بود. شاید دیگر هیچ پدری شرمنده فرندش نبود، پس من میرقصم.
من میرقصم و تو بدان، دستان ما دیگر یکی نیست، ما بیشماریم و صدای دستانمان جهان را کر کرده، ما میرقصیم و فریاد میزنیم:
شور کاوه در سر است…
پاینده ایران، جاوید شاه